تبلیغات
چکامه - مطالب شعر های سهراب
چکامه
هر کجا هستم باشم, آسمان مال من است
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط مهدی رنجبر کامرانی | نظرات ()
<فراتر>
درخت ، منظره، جاده ، جنگل

می‌تازی، همزاد عصیان!

به شكار ستاره‌ها رهسپاری،

دستانت از درخشش تیر و كمان سرشار.

اینجا كه من هستم

آسمان، خوشه ی كهكشان می‌آویزد،

كو چشمی آرزومند؟

با ترس و شیفتگی در بركه ی فیروزه گون، گل‌های سپید

می‌كنی

و هر آن به مار سیاهی می‌نگری، گلچین بی تاب!

و اینجا – افسانه نمی‌گویم-

نیش مار، نوشابه ی، گل ارمغان آورد.

بیداری‌ات را جادو می‌زند،

سیب باغ ترا پنجه دیوی می‌رباید.

و – قصه نمی‌پردازم-

در باغستان من، شاخه باور خم می‌شود،

بی‌نیازی دست‌ها پاسخ می‌دهد.

در بیشه ی تو، آهو سر می‌كشد، به صدایی می‌رمد.

در جنگل من، از درندگی نام و نشان نیست.

در سایه – آفتاب دیارت، قصه ی «خیر و شر» می‌شنوی.

من شكفتن‌ها را می‌شنوم.

و جویبار از آن سوی زمان می‌گذرد.

تو در راهی.

من رسیده ام.

اندوهی در چشمانت نشست، رهرو نازك دل!

میان ما راه درازی نیست: لرزش یك برگ.





طبقه بندی: شعر های سهراب، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط مهدی رنجبر کامرانی | نظرات ()

<روزنه‌ای به رنگ>

منظره ، درخت ، نیمکت

در شب تردید من، برگ نگاه!

می‌روی با موج خاموشی كجا؟

ریشه‌ام از هوشیاری خورده آب:

من كجا، خاك فراموشی كجا.

دور بود از سبزه‌زار رنگ‌ها

زورق بستر فراز موج خواب.

پرتوی آیینه را لبریز كرد:

طرح من آلوده شد با آفتاب.

اندهی خم شد فراز شط نور:

چشم من در آب می‌بیند مرا.

سایه ترسی به ره لغزید و رفت.

جویباری خواب می‌بیند مرا.

در نسیم لغزشی رفتم به راه،

راه، نقش پای من از یاد برد.

سرگذشت من به لب‌ها ره نیافت:

ریگ باد آورده‌ای را باد برد.





طبقه بندی: شعر های سهراب، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط مهدی رنجبر کامرانی | نظرات ()

<گل آینه>

شبنم مهتاب می‌بارد.

دشت سرشار از بخار آبی گل‌های نیلوفر.

می‌درخشد روی خاك آیینه‌ای بی طرح.

مرز می‌لغزد ز روی دست.

من، كجا لغزیده‌ام در خواب؟

مانده سرگردان نگاهم در شب آرام آیینه.

برگ تصویری نمی‌افتد در این مرداب.

او، خدای دشت، می‌پیچد صدایش در بخار دره‌های دور:

مو پریشان‌های باد!

گـَرد خواب از تن بیفشانید.

دانه ای تاریك مانده در نشیب دشت،

دانه را در خاك آیینه نهان سازید.

مو پریشان‌های باد از تن بدر آورده تورخواب

دانه را در خاك ترد و بی نم آیینه می‌كارند.

او، خدای دشت، می‌ریزد صدایش را به جام سبز خاموشی:

در عطش می‌سوزد اكنون دانه ی تاریك،

خاك آیینه كنید از اشك گرم چشمتان سیراب.

حوریان چشمه با سرپنجه‌های سیم

می‌زدایند از بلور دیده دود خواب.

ابر چشم حوریان چشمه می‌بارد.

تار و پود خاك می‌لرزد.

می‌وزد بر من نسیم سرد هشیاری.

ای خدای دشت نیلوفر!

كو كلید نقره ی درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می‌لغزد:

ای در این افسون نهاده پای،

چشم‌ها را كرده سرشار از مه تصویر!

باز كن درهای بی روزن

تا نهفته پرده‌ها در رقص عطری مست جان گیرند.

– حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را.

مو پریشان‌های باد!

برگهای وهم را از شاخه‌های من فرو ریزید.

حوریان و مو پریشان‌ها هم آوا:

او ز روزن‌های عطرآلود

روی خاك لحظه‌های دور می‌بیند گلی همرنگ،

لذتی تاریك می‌سوزد نگاهش را.

ای خدای دشت نیلوفر!

بازگردان رهرو بی تاب را از جاده ی رؤیا.

– كیست می‌ریزد فسون در چشمه سار خواب؟

دست‌های شب مه آلود است.

شعله‌ای از روی آیینه چو موجی می‌رود بالا.

كسیت این آتش تن بی طرح رؤیایی؟

ای خدای دشت نیلوفر!

نیست در من تاب زیبایی.

حوریان چشمه در زیر غبار ماه:

ای تماشا برده تاب تو!

زد جوانه شاخه ی عریان خواب تو.

در شب شفاف

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

در بخار دره‌های دور می‌پیچد صدا آرام:

او طنین جام تنهایی است.

تار و پودش رنج و زیبایی است.

رشته ی گرم نگاهم می‌رود همراه رود رنگ:

من درون نور – باران قصر سیم كودكی بودم،

جوی رؤیاها گلی می‌برد.

همره آب شتابان می‌دویدم مست زیبایی.

پنجه‌ام در مرز بیداری

در مه تاریك نومیدی فرو می‌رفت.

ای تپش‌هایت شده در بستر پندار من پرپر!

دور از هم، در كجا سرگشته می‌رفتیم

ما ، دو شط وحشی آهنگ،

ما، دومرغ شاخه ی اندوه،

ما، دو موج سركش همرنگ؟

مو پریشان‌های باد از دوردست دشت:

تارهای نقش می‌پیچد به گرد پنجه‌های او.

ای نسیم سرد هشیاری!

دور كن موج نگاهش را

از كنار روزن رنگین بیداری.

در ته شب حوریان چشمه می‌خوانند:

ریشه‌های روشنایی می‌شكافد صخره ی شب را.

زیر چرخ وحشی گردونه ی خورشید

بشكند گر پیكر بی تاب آیینه

او چو عطری می‌پرد از دشت نیلوفر،

او، گل بی طرح آیینه.

او، شكوه شبنم رؤیا.

– خواب می‌بیند نهال شعله گویا تندبادی را.

كسیت می‌لغزاند امشب دود را بر چهره ی مرمر؟

او، خدای دشت نیلوفر،

جام شب را می‌كند لبریز آوایش:

زیر برگ آیینه را پنهان كنید از چشم.

مو پریشان‌های باد

با هزاران دامن پر برگ

بیكران دشت ها را در نور دیده،

می‌رسد آهنگشان از مرز خاموشی:

ساقه‌های نور می‌رویند در تالاب تاریكی.

رنگ می‌بازد شب جادو.

گم شده آیینه در دود فراموشی.

در پس گردونه ی خورشید، گردی می‌رود بالا ز خاكستر.

و صدای حوریان و مو پریشان‌ها می‌آمیزد

با غبار آبی گل‌های نیلوفر:

باز شد درهای بیداری

پای درها لحظه ی وحشت فرو لغزید.

سایه ی تردید در مرز شب جادو گسست از هم.

روزن رؤیا بخار نور را نوشید.





طبقه بندی: شعر های سهراب، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط مهدی رنجبر کامرانی | نظرات ()

تار و پود

گل

در بیداری لحظه‌ها

پیكرم كنار نهر خروشان لغزید.

مرغی روشن فرود آمد

و لبخند گیج مرا برچید و پرید.

ابری پیدا شد

و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشید .

نسیمی برهنه و بی پایان سر كرد

و خطوط چهره‌ام را آشفت و گذشت.

درختی تابان

پیكرم را در سایه سیاهش بلعید.

طوفانی سر رسید

و جاپایم را ربود.

نگاهی به روی نهر خروشان خم شد:

تصویری شكست.

خیالی از هم گسیخت.





طبقه بندی: شعر های سهراب، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 20 دی 1390 توسط مهدی رنجبر کامرانی | نظرات ()
"در قیر شب"

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است

بانگی از دور مرا میخواند
لیک پاهایم در قیر شب است

رخنه ای نیست در این تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته

نفس آدم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است.

دست جادویی شب
در به روی من و غم میبندد
میکنم هر چه تلاش
او به من میخندد.

نقش هایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هایی کث فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود.

دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است.
جنبشی نیست در این خاموشی:
دست ها پاها در قیر شب است.




طبقه بندی: شعر های سهراب،